غـــور معنیم دشــــوار، فهم مطلبم مشکل بیدل! از زبان اوست این منی که من دارم شاید بعضی ها که شعر و ادب ارزان میجویند ازین کلمۀ ((رومانتیسزم ما)) خیلی ها مسرور و امیدوار شوند ولی امید شان تنها تا نیم راه امید صادق است. تا جاییکه متعلق است بالفاظ. زیرا رومانتسزم سلطۀ مطلقه الفاظ را درهم می شکند. اما سلطۀ و قوت و فرماندهی از اقلیم سخن بیرون نمی شود و آن سلطه بصورت قوی تر و بارزتری بدست معنی و مضمون شعر می آید. و آنکسیکه برای فهم شعر کلاسیک مجبور بود که بمراجع لغوی و تاریخی و علمی و فلسفی رجوع کند، کنون درین شعر باید بدل و ضمیر و قریحۀ خود رجوع نماید و آنجا کاوش کند. گویا در شعر کلاسیک فهم الفاظ مشکل بود و درین شعر رومانتیسزم غور معنی دشوار است. اولین چیزیکه بشعر قوت و بشاعر احترام بخشید این بود که حکمت و موعظه و تلقین های اخلاقی و سیاسی در آن داخل شد و پایه شعر و مقام شاعر را تا اندازۀ بالا برد. و می بینیم شاعرانیرا که مانند: ((ناصر خسرو)) و ((شکسپیر)) یک سر و گردنی از باقی شعراء بلند میکنند. زیرا می بینیم شعر ایشان قرار گفتۀ اروپایی ها از انانیت می براید و در فضای اطلاق پروبال وسیعتری پیدا میکند که شاعر درینجا تنها مداح نیروح و زیبایی نیست، حکیم و واعظ نیز میگردد. ولی وقتیکه شعر ببعد سوم خود، یعنی بعد عرفانی خود رسید، آنگاه شعر صبغۀ روشنی از قدسیت میگیرد و شاعر نیز مقامی را مانند مرشد و راهنما برای خود کسب میکند. و مخصوصا ً در ما که ما در دوره های باستانی خود ادب و دین و اخلاق را یکجا و مخلوط از آسمان وجد و سرور خود میگرفتیم. و حقیقت اینست که اولین موهبت و پیغامیکه از آسمان بانسان فرود آمده است عبارت است از سخن. گـــر بدی گـوهـری و رای سخـن آن فــــرود آمــدی بجـای سخـــن گویا این بعد مابعدالطبیعی که گمشدۀ سخن و ادب برد اگر بار ثانی بادب می پویندد، مورد حسن قبول واقع میشود. مخصوصاً در ما مردم که تا یاد میدهیم دین ما با ادب بما فرود آمده و زبان نیایش ما نیز با هنر و سخن زیبا بسوی آسمان گشوده شده است. پس رومانتیسزم ما بیش از دیگران دارای عناصر بیشتری از مهنی و حکمت و موعظه و فلسفه مابعدالطبیعی گشته است. و چون نهضت ادبی ما هفت قرن بر نهضت ادبی اروپا یعنی رومانتیسزم آن مقدم است طبیعی است آنچه در آن دیار واقع شده است انعکاس است از رومانتیسیزم ما. ((سپینوزا)) میگوید: سخن بداشتن عناصر عقلی فلسفه میشود و وقتی عناصر حسی و عاطفی در آن غلبه کرد شعر میشود اما اگر این احساسات و عواطف روح برینی را برای خود گرفت دین میشود که: خوشبختانه از دوره های ویدایی و اوستایی تا دوره روشن اسلامی، ادب ما را دو فرشته از آسمان آورده است عقل رزین و حس برین. ولی بسا اتفاق افتاده است، که ثروت و قوت پول داران و حکام، ادب را از آغوش این دو فرشته بیرون کرده و بسر بازار جنس آورده است. اما هر سانحه که رخ دهد و این یوسف ازین چاه و این بازار براید و تاج کرامت را بر تخت زیبایی بسر نهد و به تعبیر روءیاهای روح تنسانی بپردازد، آری آن سانحه مغتنم است. آری! زیبایی خیلی دلپذیر است، زیرا رنگی از دنیای بیرنگی و بی نشانی دارد. در اروپا نیز بعد از نهضت ما اینطور نهضتی آمد و شعر از کوهسار الفاظ سنگین بمرغزار معانی رنگین تنزل نمود و در حقیقت ارتقا جست. زیرا مبتذل نشد که سطح ثقافت را پایین و آنرا بنام ((حقیقت)) باصطلاح بعضی از صوفی های ما مجموعه ایست از شریعت و طریقت. آری در اروپا نیز رومانتیسزم را همین وحدتی های آن سرزمین بوجود آوردند و تمام استادان و رهنمایان و پیشوایان رومانتیسزم اروپا مردمی هستند که پیرو مخلص ((سپینوزا)) شده بودند که ((گویته)) ، ((لیسنگ)) و ((شیلی)) از مریدان صمیمی سپینوزا و داعیان نخستین رومانتیسزم و وحدت الوجودی اروپا میباشند. که بعد از آن در هر کشور این نهضت برپا شد. و ((ورد ورث)) و ((کاریال)) در انگلستان و ((هوگو)) و ((روسو)) در فرانسه و ((منزونی)) و ((لیوپاردی)) در ایتالیا و ((پوشکین)) و ((گوگول)) در روسیه علم برداران وحدت الوجودی و هم رومانتیسزم دیار غرب شدند. و بسیاری اشخاصیکه ما بذکر چند نمونۀ آن ها اکتفا کردیم. رومانتیسزم در همه جا میکوشد که الفاظ را رعایای کشور معنی بسازد. و الفاظ که طبعاً برای تعبیر از معنی وضع شده است عایق فهم معنی نباشد و انسانرا دچار آن نکند که معنی را رها کند و دنبال تفخص الفاظ بیفتد. رومانیسزم بهیچ صورت حاضر نیست که معنی را در راه الفاظ و سجع و قافیه و صنایع آن قربان کند. بلکه بالعکس میکوشد که لفظ گردونۀ سریع الحرکت و سریح السیر و رام و تابع و دستیار معانی باشد. و چقدر قشنگ است که سخنگوی سخندان ما هر بعد از گرفتن الهام معنی بکوشد که این گردونه، زیبا و هموار و بی گرد و غبار و بی صدا و تکان باشد. و مخصوصاً اگر معنی بکار داشته باشد و مشکل باشد این الفاظ سهولت پیش کند، نه اشکال. واینک چند بیت دیگر: در بهـــار آگـاهی ناز خـــــــــود فروشی نیست رنگ و بو فراموش است گلشنی که مـــن دارم مــوج گـوهـرم عمـری اسـت آرمیــــــده میتازد رنج پـــا نمیخـواهــد رفتنی کـــه مــــــــن دارم منـت کفــــن ننـگ اســت بـر شهیـــــــد استغنا غیــــرت شــرر دارد مردنی کـــه مــــــن دارم خامشی ز هیچ آهنگ زیــر و بـم نمی چینـــــد نا شنیده تحسینی است گفتنی کـــه مـــــن دارم وضع مشرب مجنون فاش تر ز رسوایی است در بغـــل نمی گنجـــد دامنی کـه مـــــــن دارم دار و ریسمان اینجـــا تـا بحشر در کــار است شمع بـزم منصور است گردنی که مـــــن دارم چـرب و نرمی حـــرفم حیله کـار افسون نیست خشک میــرود بر آب روغنـی کــه مــــن دارم نقد بیدل صفحه ۷۷ (ناقد: سلجوقی)
آنـروز کـــــه پیـــدایی ما را اثــری بود در آیینــــۀ ذره غبــــار نظــــــری بودم من کنون این بیت را از روی نسخه ایکه وزارت معارف طبع نموده است ثبت میکنم. ولی بیاد دارم که پدرم چنین میخواند: در آینــــــۀ ((دیده)) غبـار نظـری بود صوفی در بدو سلوک خود طوریکه بار ها غرض نمودم، بدنیای مظاهر مدنی نظر بازی دارد. و چون هنوز کامل نشده است و هنوز بمقام فنا نرسیده است، و هنوز در خود پیدایی و موجودیت حس میکند. و طبیعی است کسیکه پخته نشده است، دیدۀ او از مرض غبار نظر بازی رهایی نیافته است، او کسی است که فریفتۀ جمال و گرم نظر بازی است. ولی وقتیکه صوفی بمقام کمال میرسد و در دریای نور حقیقت فانی میشود، از این حیات نظربازی بر کران میشود و او خود را با جمیع مشاعر و حواس خود در عالم دیگر میابد. گویا بیدل میگوید، تا وقتیکه شاگرد مکتب ابتدایی سلوک بودیم و تماماً فانی نشده بودیم و از پیدایی خود اثری حس میکردیم. در دیدۀ ما غبار نظر (نظربازی) موجود بود. ولی کنون همه چیز را با خود در دریای نور مطلق غرق نمودیم و کنون ازینگونه امراضی که آنها را ((غبار)) و ((گل)) چشم میگویند نجات یافته ایم. و اگر طوریکه در نسخۀ وزارت معارف است (آینۀ ذره) باشد، نیز چندان دور نیست و عین معنی را افاده میکند. که در این صورت ((بیدل)) خود را و یا هر سالک را که در دنیای تعین است ذره خوانده است. اما ((دیده)) بارها بهتر است از ((ذره)). مخصوصاً که اطباء سابق برای تجربه اینکه هنوز رمقی از مریض باقی است و یا نه، بچشم او میدیدند و اگر عکس خود را در مردمک آن دیده میتوانستند علامۀ این بود که هنوز اثری از قوۀ بینایی در چشم او موجود است و این خود علامۀ پیدایی و زندگی اوست. آنانیکه ((ذره)) را تأیید کرده اند به کلمه غبار بازی خورده اند و حتی کلمۀ غبار نیز برای ((دیده)) مناسب تر است. چند بیت دیگر: نگــذاشت فلک با تـو مقـابل دل مــــا را! فــــریـاد کــــه آینــــــه بدست دگری بود! روزیکـــه گـذشتی ز سـر خــاک شهیدان هـــر گــرد که در پای تو افتـاد سری بود دل کشتــــۀ یکتایی حسن است و گـــر نه در پیش تو آینـــــه شکستن هنـــــری بود نقد بیدل صفحه ۱۳۰ (ناقد: سلجوقی)
بسته اند از شوخی اضداد نقش کاینات کرده اند اجزای این پیکر بیکدیگر طرف یونانیها عقیده داشتند که عالم سفلی مرکب است از عناصر چهارگانه، و هم مزاج انسانی مرکب است از چهار خلط و بهمین اساس است که سعدی میگوید: چار طبع مخالف سرکش چند روزی شوند باهم خوش چون یکی زین چهار شد غالب جان شیرین براید از قالب ولی اینجا دو اشتباه رخ میدهد. یکی اینکه بیدل کاینات را میگوید نه علم سفلی را زیرا تمام کاینات ازین عناصر بنا نیافته است. و این عناصر مواد بنایی دنیایی است که زیر گنبد گردون است. دوم: اینکه این عناصر طوریکه سعدی گفته است مخالف هستند ولی اضداد گفته نمیشوند. اضداد اشیایی هستند که بین ایجاب و سلب سیر میکنند. که باین صورت عناصر را نمیتوان اضداد گفت. شاید مراد بیدل چیزی باشد نزدیک بعقیدۀ ((هیگل)) (۱۷۷۰-۱۸۳۱) فیلسوف جرمنی، ((هیگل)) هم تا یک اندازه وحدت الوجودی است. او میگوید: هر موجودیکه درین عالم است نقیض خود را بروی کار می آورد، بعد از آن آن موجود با نقیض خود در موجود کاملتری جمع میشود. و باز این موجود کاملتر ضد و نقیض خود را بصحنه می آورد، و باز هر دو جمع میشوند و باینطریق و این سلسله حقیقت بروی کار می آید. پس سه عملیه است: ((تقرر)) (Thisis) و بعد از آن ((ضد)) (Antithesis) و بعد در مرتبه سوم ((ترکیب)) (Synthesis) که شامل تقرر و نقیص و یا ضد است. مثلا در بارۀ کاینات بزرگ، وجود مطلق عبارت است از ((تقرر)) که قاضی مبارک نیز این رتبه و یا عملیه را ((تقرر)) خوانده است. و نقیض وجود مطلق، عدم است. و ترکیبی که وجود مطلق و عدم را جمع میکند آنرا ((تحول)) و یا ((آفرینش)) ویا ((صیرورت)) میگوییم که اشیاء درین مرحله و مرتبۀ تحول، هم موجودند و هم غیر موجود، که باصطلاح بیدل و باقی صوفیه ((تعین)) گفته میشود. بعقیدۀ هیگل وجود مطلق درین تطورها و تحول ها مرتبه بعد مرتبه تجلی کرده است تا بدو نوع انسان یعنی دروریکه وجود نفس خود را ادراک میکند، رسیده است و هنوز این وجود مطلق در تجلی خود دوام میدهد تا دورۀ ادراک در همه موجودات عام گردد. این نظریه به نظریۀ وحدت الوجودی بیدل نزدیکتر است نسبت به آن فکرت یونانی که براساس مادیت طرح شده است. و از طرف دیگر نیز بیش از دو ثلث افکار هیگل صوفیانه است. و حتی که نام فلسفۀ او ((ایدیالیزم مطلق)) صبغۀ تیره و روشنی از تصوف دارد. باقی بیتهای این غزل نیز نظریۀ هیگل را تأیید میکند: واینک چند بیت دیگر آن: تا نمیگـردد تب و تاب نفسها بر طـــــــــرف میدود اجـزای ما چــون موج دریا هر طرف عـــالـــم تحقیق ما آینه دار غیـــــــــر نیست چند باید بود با اعراض چون جوهر طرف عـافیت هـا در جهـان بی تمیـــزی بود جمع کرد آدم گشتنت آخـــــــر بگاو و خر طرف نقد بیدل، صفحه ۴۰۴ (ناقد: سلجوقی)
عیب پوشی هاست در سیـــر تجـرد پیشه گان نقش پـای سـوزن مـا بخیــۀ پیــراهن اســــت صوفی عیب پوش است، و اغلب گمان برای اینکه عیب نمی بیند و عیبی در کاینات سراغ ندارد. همه چیز نزد او زیباست. زیرا همه چیز مظاهر جمال یکتاست. و از طرف دیگر عیب و هنر نسبی است و تابع ظروف است. ظروفی که بعضاً قوۀ اجباری دارد و از این است که امیر المومنین عمر میفرمود عالقلترین مردم کسی است که عذرشانرا بیشتر می نهد. سقراط نیز میگفت : ((رذیلت جهل است.)) یعنی مردم عیب و رذلیت را از روی جهل مرتکب میشوند و ازین رو تا درجۀ معذوراند. ((مهاتما گاندهی)) زعیم سیاسی و دینی هند در جواب ((میس میو)) دوشیزۀ انگیسی که بنام ((هند مادر)) کتابی نوشته و بهند عیب جویی کرده بود گفته بود که (( آن دختر مزیله بین است.)) آری کسیکه بی هنر باشد عیب بین میگردد. حافظ میفرماید: کــه هــر کــه بی هنـر افتـد نظـر بعیب کنــد چند بیتی ازین عزل: نیست از مشق ادب در فکــــر خــویش افتادنم غنچه تا سر در گـریبان است پا در دامن است واصلانرا ســـرمه میباشـد غبــــــــار حـادثـات چشم مــاهی از سـواد مـوج در پا روشن است نقد بیدل صفحه ۳۱۶ (ناقد: سلجوقی)
بی تأمل میتوان طی کـرد صـد دریای خـــــون لیک نتوان از ســر یک قطره آب رو گــذشت فکر وحدت الوجودی قبل الاسلامی، چون برای ((وجود مطلق)) شخصیت و ذاتیتی را نمی شناخت، طبیعی است که انسانهای معتقد بآن عقیده، برای خود ها نیز شخصیتی قایل نمیشدند. رواقیون و کلبیون اینطور بودند و مخصوصاً کلبی ها که بر خلاف شخصیت فرد اندرز میدادند که بعضی ها کلبی ها را ازین جهت نیز کلبی میگفتند که ایشان شخصیت نداشتند. وجودی های امروزه یعنی اتبع (سارتر) فرانسوی معاصر، نیز بهمین عقیده و همین سلوک اند. ولی صوفی های وحدت الوجودی اسلام که بذاتیت حضرت باری عزامسمه سخت راسخ العقیده اند، شخصیت نیز در نزد ایشان باین پایه است که از صد دریای خون میگذرند ولی از سر یک قطره آبرو گذشته نمیتوانند. چند بیتی ازین غزل: ایــــدل ! از جـور محبـت تا تـوانی دم مـــزن ! ناله بیــــدرد است خواهــد از سر آن کو گذشت موج جـوهــر میزند هر قطره خون در زخم من سبـزۀ تیغ کـه آخـــر بر لب این جــــو گذشت ؟ نقد بیدل صفحه ۳۱۸ (ناقد: سلجوقی)
دل مـایل تحقیق نکـــردنـد و گـــــــر نه از کسب یقیق عشق توان کرد هوس را عقل که بدماغ جای دارد قابل کسب و تحقیق و بحث و فحص و تطور و تقدم است. و ممکن است انسان در قلمرو عقل بتواند توسط بحث و استدلال، وهم و شک را بظن و ظن را به یقین ارتقاء بدهد. اما اینطور عملیه ها در عشق که جای آن در دل است ممکن نیست. و امکان ندارد که مثلاً هوس را بمنزلۀ وهم و یا شک و یا ظن تصور کنیم و آنرا در اثر تحقیق و تفحص بمنزلۀ یقیق بلا ببریم و منکشف بسازیم تا عشق گردد. در کارگاه دماغ شک میتواند روزی یقین شود، ولی در کارخانۀ دل ممکن نیست هوس عشق گردد. زیرا شک و یقیق در عنصریت خود یک چیز است که ضعیف آن شک و قوی آن یقین است. اما هوس و عشق عنصرهای مخالف میباشند. مثلاً هوس اگر قوی میشود بدیوانگی میرسد نه بعشق. هوس غریزۀ حیوانی است و عشق عاطفۀ انسانی و بلکه ملکۀ آسمانی است. آری ممکن است هوس بزمامداری عقل و اخلاق زینه و مکتب ابتدایی عشق شود. ولی خودش جنساً بعشق ارتقاء نمیجوید. و برعکس آن وهم و شک و ظن بر حسب مراتب خود اگر باین سلسله کسب قوت میکنند جنساً به یقیق میرسند. بعض افراد این غزل: هستی بطپش رفــت و اثــر نیست نفس را فــریـاد کــزین قـافله بردنـد جـــــــرس را! هـــــر دل نبــــرد چــــاشنــی داغ محبــــت ایـــن آتش بیرنگ نسوزد همــــــه کـس را نقد بیدل صفحه ۲۱۸ (ناقد: سلجوقی)
تو هر رنگی که خواهی حیرت دل نقش می بندد نــدارد کـارگـاه صنع، چــــــون آینــــه بهـــزادی نظاره تنها در دنیای مظاهر کثرت و عالم تعینات میتواند از منظر دلدار برین تمتعی بگیرد. اما دل در حیرت خود میتواند آینۀ وحدت وهم مظهر کثرت شود. و بهر رنگی که آن دلدار جامه بپوشد این آینه میتواند باو رو برو گردد. بیدل بهزاد را بسیار یاد میکند و چنان معلوم میشود که برسم خیلی ها علاقمند بوده. و حتی در بعض موارد به تصویرهای جدید پر و فیل و رسمهای کاربونی که هنوز جدیدتر است نیز اشاراتی دارد. بیدل و بهزاد هر دو از فرزندان محبوب وطن مایند ولی بهزاد را دنیا فهمید و شناخت و افکار بیدل از آن بلندتر است که ادب امروزه بتواند آنرا بداند. اگر چه ادب دیروزه هم بفهم آن چندان پهلوان نبود. درین بیت اشارۀ دارد بآن قصه مشهور، که میگویند بین نقاشان چین و روم در روم مسابقۀ صورت گرفت. ولی رومیان خواستند که از راه رسامی بچینی ها مسابقه نکنند بلکه از راه فن مخصوص خود (صیقل زدن) بمقابل ایشان ایستاده شوند. و ازینرو یک تالار را توسط یک پرده دو قسمت نمودند که یک قسمت آن از چینی ها باشد که رسم خود را در دیوار آن بنگارند و قسمت دیگر از رومیان باشد که ایشان نیز نقشهای خود را در آن رسم کنند. میگویند بعد از چهل روز که کار چینی ها تمام شده بود، پرده برداشته شد و با تعجب دیده شد که رومیها نیز عین آن نقش چینی ها را بهمان مهارت رسم کرده بودند. ولی بزودی معلوم شد که رومی ها به صیقل کاری ماهر بودند طوریکه چینی ها یرسامی. گویا نقاشی چینی ها به آینه کاری رومیها انعکاس کرده بوده است. و ازین است که بیدل آینه را به بهزاد تشبیه میکند. زیرا آینه هم بطور انعکاسی رسامی کرده میتواند. یکدو بیت دیگر: هــــوس دام خیــــال چنــــــد در گـــــرد نفـــس دارد دریــــن صحرا همــــه صیدیم و پیـــدا نیست صیادی خطا از هـــر که سر زد چون جبین من در عرق رفتم نــــدارد عـالـــم نــامــوس چـــون مــن خجـلت آبــادی نقد بیدل صفحه ۲۲۳ (ناقد: سلجوقی)
باثباتش جگـــر خـوردم بـه نفی خــود دل افشـردم ز معنی چـــون اثــر بردم نـه او آمـــد نه من رفتم اینجا بیدل ملتفت میشود که مبادا فکرت وحدت و کثرت، اثنینیتی پیدا کند و لذا میخواهد آنرا رفع کند و بگوید: با اینکه من به نفی خود و اثبات او خیلی کوشدیم، اما دیدم که در حقیقت تحصیل حاصل بود. نه باین کار من او آمد، و نه من باین عمل خود رفتم. یعنی حقیقت یک چیز پایداری بود که آمد و شدی نداشت و عبارت از ((منی)) بود که ((او)) نمیشود. یک دو بیت دیگر: بــرون لفظ ممکـــن نیست سیــــر عــالـــم معنـی بعــــریانـی رسیـــدم تـا درون پیــرهـن رفتــــــم تمیــــز وحــدتــم از گـــرد کثـــــرت برنمــی آرد بخلــوت هــم همان پنــداشتم در انجمــن رفتــــم چــو گردون عمرها شد بال وحشت میزنم بیدل! نرفتم آخر از خود هر قدر از خویشتن رفنم (۱) (۱) سالها میکوشیدم که برای ((خود غریزی)) و ((خود عالی)) الفاظ جداگانه پیدا کنم که اینک امروز از فیض بیدل دانستم که ((خویشتن)) برای خودی غریزی و ((خود)) برای خود عالی است. نقد بیدل صفحه ۱۶۲ (ناقد: سلجوقی)
مطالب قدیمی تر »